![]() |
![]() |
|
| شعر و ادب |
|
خانه ام را دزد زده و هرچیزی راکه توانسته از طلا و پول گرفته تا کفشهای همسرم بار کرده و برده.این روزها شدیدا درگیر هستم و تا آخر این ماه باید مشغول وحشتناک ترین کار دنیا باشم-اسباب کشی-.وبعد تا بتوانم در خانه ی جدید به اینترنت دسترسی داشته باشم زمان می برد پس مدتی .این وبلاگ به روز نمی شود و کامنتهای دوستان هم با تاخیر جواب داده خواهد شد.این پست را برای این نوشتم که اگر کامنتهایتان بی جواب ماند فکر نکنید بی ادب و بی تفاوتم و یا اینکه دیار فانی را وداع گفته ام .فقط جان هر کسی دوست دارید حتما به روز رسانی وبلاگتان را اینجا هم خبر رسانی کنید نمی خواهم بعد که بر می گردم هیچ پستی را از دست داده باشم.برایم دعا کنید که از اسباب کشی جان سالم به در ببرم.دست تک تک شما را از راه دور می فشارم.و برایتان بهترینها را آرزو می کنم.
تهران تمام می شود و شعرهای من در کوچه های گیج کرج سبز می شوند |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:35 توسط خاطره همتی |
|
|
مثل هر روز بیدار می شوم هفت پیراهن مردانه ی شبیه هم را اطو می کنم کتانی های بنفشم را می پوشم و تمام راه را می دوم باید سر وقت به قراری که ندارم برسم و گلهایی را که نچیده ام به مردی که نمی شناسم هدیه بدهم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 16:28 توسط خاطره همتی |
|
|
سال دارد نو می شود رسم اینست که در این روزهای پایانی بهارانه ای بنویسیم و دیگران را برای خواندنش دعوت کنیم سال نو را تبریک بگوییم و از گل و سنبل و بلبل و باد بهاری و این چیزها شعر لطیفی بسراییم .برای من اما که نو شدن سال تجدید خاطره ی دردناک از دست دادن خواهری است که مظلوم زندگی کرد و در سکوت رفت هیچکدام از اینها معنایی ندارد من سال را با اشک نو میکنم و برای زندگی ـنه مرگ ـ خواهرم اشک می ریزم .اشک می ریزم برای زنی که زندگی اش بیش از مرگش آزارم می داد.
برای شما اما سالی خوب و خوب و خوبتر آرزو می کنم امیدم این است که سال نو برای تمامی مردم سرزمینم سالی سرشار از شادی باشد ـچه تمنای محالی دارم .....خنده ام می گیرد ـ در هفته ی آغازین سال به دلیل تراکم دید و بازدیدها نمی توانم کامنتها را جواب بدهم و از همین حالا پیشاپیش عذر خواهی می کنم. به محض اینکه بتوانم با شعر تازه ای وبلاگم را به روز می کنم(عمری اگر باشد) از همه ی کسانی که در سال گذشته با سطر سپیدم همراهی کردند و با نقدهای سازنده شان مرا به سمت بهتر شدن هدایت کردند سپاسگزارم .دست همه ی شما را دوستانه می فشارم. نوروزتان نوروز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 3:49 توسط خاطره همتی |
|
|
برای من که زندگیم را جنگ به باد داد همیشه آنها که جنگیدند مردان بزرگی هستنداین شعر شاید انجام وظیفه ی کوچکی باشد در برابر کسانی که سهمشان از جنگ تنگی نفس و تاول و درد و ویلچر است شاید انجام وظیفه ای باشد در مقابل کسانی که حتی پلاکهایشان هم پیدا نشد ......
در خاطرات زخمی اش از گریه لبریز است مردی که جنس ریه هایش گاز خردل بود مردی که پای نوحه ی آهنگران می سوخت وقتی که عزم جزم رزمش دست اول بود
"هی سرفه ..هی سرفه..کمک!...کپسول اکسیژن.."
پوتین سربازی که خالی ماند از پاهاش از چفیه اش آویخت خودرا گله ی کرکس توی نگاه مرد آرپی جی کلاشنیکف ترفند جای مهر بر پیشانی هر کس
"یالا نفس محکم بزن تا ریه هات پر شه"
همرزمهایش با لب کارون نرقصیدند آنجا لب کارون فقط خمپاره و خون بود باور کنی یانه تمام عاشقان آنجا الگویشان از عشق تنها قیس مجنون بود
"هه!قصه می بافی؟...تموم عاشقا مردن"
پژواک خش دار صدای مرد می پیچد: "ما سهممون از جنگ تنها درد و دارو شد ممد جهان آرا فقط اسمه که جامونده سرمایه های جنگ با خون آب و جارو شد"
"من اشک می ریزم...تموم عاشقا مردن؟ "من اشک می ریزم...شغالا باز هم بردن؟ "من اشک می ریزم........................." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 8:36 توسط خاطره همتی |
|
|
فقط می خواهم باشم به روز باشم حتی وسط این همه شلوغی که احاطه ام کرده
وسط این همه روزمرگی شعر شاید گریز گاهی باشد فرار از همه چیز به آنچه که میخواهم باشم و نیستم
مرا به آرامی ببوس گر می گیرم آب می شوم فرو می روم خاک مرا به تو پس می دهد نگاه کن با بهار دوباره می آیم آغوشت هنوز اگر باز باشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 20:59 توسط خاطره همتی |
|
|
این شعر را تقدیم می کنم به دوست عزیزم رایکا امیری فر که کامنت ساده ودوستانه اش دیروز زمینه ساز به پایان رساندن این کار نیمه تمام شد
تکرار حرف دوستت دارم که طوطی وار هی پشت هم سیگار هی سیگار هی سیگار من تازه می فهمم چرا پیراهنم زخمیست از خنجر پنهان میان بسترم اینبار ته مانده ام روی تشک با قرص ها خوابید زیر پلنگی خشمگین ملافه ا ی گلدار تهران قبل از زلزله ٬کابوس٬بی خوابی پس لرزه های سکس در خونابه و ادرار محکوم اعدامی که می جنگید با تقدیر تزیین میز شام پای چوبه های دار
فریاد زد در من کسی را بوی خون می داد زنگیدن ساعت که هشدار جنون می داد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 16:42 توسط خاطره همتی |
|
|
آشپزخانه
وطن مادر من است با هیچ گردانی فتح نمی شود از ظرف های شب نشسته می ترسد وخوابهایش را فقط به آب روان می گوید مادرم ماه را با قاب عکس پدر نو می کند وبه اجاق گازش بیشتر از شعرهای من اعتماد دارد
همه ی سعی ام را کرده ام همه ی سعی ام را که نفهمم چرا ماه قدم به قدم تعقیبم می کند شبیه کفشهای تابه تای پنج سالگی ام شده ام دنبال رنگین کمان می دوم که نخ بادباکم بشود وهر شب دندانهای شیری ام را می شمارم فکر کنم آخرین دندان شیری ام را جایی توی دیواری جاگذاشته ام |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1390ساعت 9:58 توسط خاطره همتی |
|
|
از اشکهای واقعی هرشب
بر روی بالشی که پر از خون بود تا صبح، صبح خالی تکراری تا زندگی که هاری و طاعون بود زن توی خون گرم ولزج رقصید این رقص را به تیغ تو مدیون بود
با یک جنین سقط شده هر روز احساس مادرانه تلف کردن در فکر قرص های جلوگیری از درد وداغ ودلهره کف کردن تا زیر دوش هه هه هق هق هق صدها دلیل پوچ به صف کردن
در دور یک تسلسل اجباری برگشتنت به اول راهی که... از اضطراب عادت ماهانه تقویم و حس مبهم واهی که... یک تو که مثل مثل خودت باشد با سر درون گند وتباهی که...
در انتهای جاده ای خاکی زن توی ایستگاه اتوبوسـ خالی که باز می گذرد عمدا" از نعش این مسافر کابوسـ تکرار درد خاطره ای زخمی برجای بی امیدترین بوسه |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 15:52 توسط خاطره همتی |
|
|
دوست خوبم رایکا امیری فر لطف کرده و چارپاره ای از من را توی وبلاگش گذاشته
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 9:52 توسط خاطره همتی |
|
|
پرسه در خاطرات گیج کسی
پرش از هر قفس به هر قفسی به کسی که نخواهدت برسی این خیابان همیشه یکطرفه است
زن شدی روی دستمال سفید روی آرامشت که خون پاشید می شود از تو باز قصه شنید در هجومی که باد هر طرف است؟
مثل ماهی درون مد باشی رود باشی اسیر سد باشی فکر فردا که می رود باشی یک نفر پشت گیشه توی صف است
در قنوتت که ربنا بلدی؟! فکر این هم نباش نابلدی دل به دریا بزن شنا بلدی؟ ته دریا لبالب از صدف است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 1:5 توسط خاطره همتی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
اینکه نوشتن دغدغه ی اصلیم باشد آرزوییست که شاید هرگز به تحقق نپیوندد.اما تنها چیزیست در تمام زندگی که از مرگ حتمی نجاتم داده است .مینویسم پس هستم
|
|
RSS
|